۩۞۩ مرگ سكوت ۩۞۩
خدایا دوزخت فرداست چرا امروز میسوزم
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم عشق می ورزم عذابم می دهند از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!! بی گناهی بودم و دارم زدند از غم نامردمی پشتم شکست يک شبه بيداد آمد داد شد تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عاقبت آلوده ی مردم شدم هر چه در دل داشتم رو می کنم طالعم شوم است باور می کنم راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ من خودم خوش باورم گولم مزن! من نمی گويم فراموشم مکن من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است دست کم يک شب تو هم فرهاد باش قصه هايم را خريداری نبود!!! شهرتان از خون ما آباد بود خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته از همدردی مسموم تان اين همه مجنون،کسی لیلی نشد بيستون در حسرت فرهادتان بويی از فرهاد دارد تيشه ام قيمتش بسيار و دستم تنگ بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هر که با ما بود از ما می گريخت حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر حافظ تفاءل می زنم " ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
آب می خواهم، سرابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
خنجری بر قلب بيمارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
در ميان خلق سر در گم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم
درد می بارد چو لب تر می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
روزگارت باد شيرين! شاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود
وای! رسم شهرتان بيداد بود
از درو ديوارتان خون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
گاه بر روی زمين زل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
| Design By : Night Skin |


