۩۞۩ مرگ سكوت ۩۞۩
خدایا دوزخت فرداست چرا امروز میسوزم
استشمام خيانت نوين ــــــــــــــــــــــــــــ پوسيدن درد در رگهايم در دياري كه در او نيست كسي يار كسي
عشق عالمسوز را با کفر و ایمان کار نیست! آنکه میگوید دوستات میدارم دل اندوهگین ِشبیست که مهتاباش را میجويد عشق را لابه لای این همه روزمرگی، بهار اتفاق دلپذیری است. بهانهای که سردی زمستان را از یادمان ببرد و دلخوشمان کند که خورشید خواهد درخشید. لحظه لحظهتان متبرک باد روزگاری از غمت سر در گریبان داشتم در گریبان از خیالت باغ رضوان داشتم بر سر آمد عمر من در راه بی پایان عشق چون نظر کردم به مقصد صد بیابان داشتم دگر از دنیا و زندگی یکنواخت و خسته کننده خود بیزار شده ام,چرا فرشتهء سعادت از من روی بر تافته و دست توانای تقدیر با من به جنگ اندر شده ؟؟ چرا الام و مصائب گوناگون به من حمله ور شده اند ؟؟ چرا دیگر میل به زندگی در جهان از من صلب شده است دیگر میخواهم به طرف خواب راحت بخشی بروم,دیگر نمیخواهم خورشید را ببینم. خورشیدی که شاهد آن همه بدبختی های فراموش ناپذیرم بوده و بدون رحم به مصائب و فلاکتهای من تبسم نمود. دیگر از دیدن ماه متشنج می شوم,ماهی که همه شب با نورافشانی خود به درختها آنها را چون ارواح عجیب و غریب ظاهر میسازد. میخواهم به خواب روم,به خوابی که دیگر بیداری برای آن نیست,میخواهم که روح خود را به محیط عدل و انصاف خداوندی تسلیم کنم,میخواهم بمیرم و از این همه مصائبی که در جهان نیستی برایم فراهم شده آسوده شوم. ای یگانه مشفق مهربان, ای خواهر خواب و آرامش ای دختر نیستی بیا و مرا در زیر بال خود مخفی کن, بیا مرا در برگیر و در آغوشت جای ده. زیرا فقط تنها آغوش مشفق توست که برای همه باز است . اگر بدانی که چقدر میل دارم بوسه ای از لبان آرامش بخشت برگیرم ,آری بیا مرا از این دنیای پست و دون,از این همه دروغ و ریا نجات بده... ای اجل از قید زندان غمم آزاد کن سعی دارد محنت هجران,تو هم امداد کن ای که هرگز غافل از یاد رقیبان نیستی هیچ عیبی نیست ,از ما نیز,گاهی یاد کن حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم عشق می ورزم عذابم می دهند از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!! بی گناهی بودم و دارم زدند از غم نامردمی پشتم شکست يک شبه بيداد آمد داد شد تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عاقبت آلوده ی مردم شدم هر چه در دل داشتم رو می کنم طالعم شوم است باور می کنم راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ من خودم خوش باورم گولم مزن! من نمی گويم فراموشم مکن من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است دست کم يک شب تو هم فرهاد باش قصه هايم را خريداری نبود!!! شهرتان از خون ما آباد بود خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته از همدردی مسموم تان اين همه مجنون،کسی لیلی نشد بيستون در حسرت فرهادتان بويی از فرهاد دارد تيشه ام قيمتش بسيار و دستم تنگ بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هر که با ما بود از ما می گريخت حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر حافظ تفاءل می زنم " ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم" رفته بوديم كه دور از انظار ديگران ،ساعتي با سرگرداني يك عشق بي پناه،زير روشنائي مات ماه،گردش كنيم هر زمان خود را افسرده دیدی .داستان زیبائی گل و شیدائی بلبل را به یاد آور و بی وفائی آن و فداکاری این را مقایسه کن و غم و حرمان را از یاد ببر. در خاموشی شامگاهان,هنگامی که دو هیولای شب و مرگ,چون دو پرنده خاموش کوه پیکر, بالهای خود را بر فرازت میگشایند و گرد وحشت و غبار,ترس و نا امیدی بر مغز و دلت می افشانند,خود را به فروغ ماه و روشنائی زندگی و امید بسپار و با لرزش شعله های این چراغهای آرزو,آن سایه های هولناک را از خود دور کن. آن لحظه که در بیابان خاموش و تاریک زندگی تنهاهستی , نالهء مرموز و وحشت انگیز گذشتهء دردناک و تنهائی غمناک,دلت را به هراس و ناشکیبائی دچار میسازد به کتاب پناه ببر و با خواندن قصهء عشاق گذشته, داستان عشق کهن خود را تجدید کن. دل آرزو پرور,قلب گرمت را آمادهء قبول وپذیرفتن دوستی کن تا در این بهار امید درخت آرزویت شکوفه کند و نهال عشقت به ثمر برسد
با شيون و فغان همراه
دست بر سينه ام خواهي نهاد
چشمانت آتش را جلوه ام مي دهد.
....................................... و سنگيني گناهم
.................................................. ......... لبخندي بر لبانت خواهد نشاند.
خواهي آمد
با هزار حيله و نيرنگ
پا بر زندگي ام خواهي نهاد
نفسهايت بغض را در گلويم
............................. زمزمه مي کند
............................................. و اجراي قانون .............
خواهي آمد
با بوي تند انجماد و دروغ
لب بر پيشاني ام خواهي نهاد
عظمتت اوج بلندترين نفرين را نويد مي دهد
................................................ و رفتن من، مرثيه ايست خاموش اما جاودان
نفرين ،
نفرين بر تو ،
مرگ ،
مرگ بر تو ،
مرگ بر حقيقي ترين حقيقت زندگي
.............................................مرگ بر مرگ
......................................در لحظه هايم،
..................................ياد آور
..................................لبخند سياه شيطان است،
که همچون داغ بردگي بر گرده ام
..........................................سنگيني خويش را
...................................................................تحميل مي کند.
...............هدف غايي
رسالتي است نا شکفته
...................راهها به آنجا ختم خواهد شد.
رقص ارواح بر بلنداي شعور
.............................به درخشندگي التماس کودکي
......................................................................مي ماند
...........................به هنگام تجاوز
سلاطين گردن زده
..........................گرفتار در مشت آتشين خاک
................................آواي غريب خود را زمزمه مي کنند.
بيطوطه اي غريب
.........................با رنگين کمان هفتاد رنگ يگانگي
جوي خون همچنان
..............................ره مي سپارد به سويت
.............آغوش بگشا . . .
......................آغوش بگشا . . .
قهقهه مرگ را زمزمه مي کند به هنگامي که
ـــــــــــــــــــــــ اسطوره هاي نفرت ، چشمانم را از حدقه بيرون مي آوردند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بوي جنون آميز خون از قلعه تاريک آدميت
به مشام هر هرزه اي مي رسد.......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روحم را بيرون بکش از سينه شکافته شده ام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اي اهريمن سرد.
تا گواهي نباشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تا مرثيه اي نباشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بر آنچه ميبينم
كاش يارب كه نيفتد به كسي ، كار كسي
هر كس آزار منِ زار پسنديدولي
نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
كس مبادا چو من زار گرفتار كسي
تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد
با الها ! كه عزيزي نشود خوار كسي
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي
لطف حق يار كسي باد كه در دورة ما
نشود يار كسي تا نشود باركسي
گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل
شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي
شهريارا سرم ن زير پس كاخ ستم
به كه بر سرفتدم ساية ديوار كسي...
خنياگر غمگينیست
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
آن که میگوید دوستات میدارم
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستارهی گريان
در تمنای من
ای کاش زبان سخن بود
بيتوتهی کوتاهیست جهان
در فاصلهی گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامی برمیاید
و روز
شرمساری جبران ناپذيریست
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزي بگوی
درخت،
جهل معصيتبار نياکان است
و نسيم
وسوسه ئیست نابه کار
مهتاب پائيزی
کفریست که جهان را میالايد
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
بر چشمانداز عقوبتی میگشايد
عشق
رطوبت چندش انگيز پلشتیست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشينی و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز کنی
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
چشمهها
از تابوت میجوشند
و سوگواران ژوليده آبْروی جهاناند
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتراناند
خامُش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!

آب می خواهم، سرابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
خنجری بر قلب بيمارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
در ميان خلق سر در گم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم
درد می بارد چو لب تر می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
روزگارت باد شيرين! شاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود
وای! رسم شهرتان بيداد بود
از درو ديوارتان خون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
گاه بر روی زمين زل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
آسمان كاملاً صاف بود.مهذا،پاره ابري سياه،صورت نازنين ماه را،در سياهي خود ناپديد ميكرد
گفتم:آسمان به اين صافي،معلوم نيست اين قطعه ابرسياه،از گريبان ما چه ميخواهد؟
اشاره به ابر كرد،آهي كشيدو گفت:آن؟
آن ابر نيست !!عصاره است. عصاره ي ناله هاي پنهاني عشاق واقعي...روي ماه را پوشانده است،تا ماه شاهد عشق دروغين من و تو نباشد
| Design By : Night Skin |


