... ____
عشقهایی از جنس دروغ و تاریکی.... قلب خون آلود مرا درآغوش میکشند رویاهایم را فریب بده من تو را آرزو میکنم فرشته آشفتگی باترس باتو قدم میزنم به سوی خاک به سوی بادهای گمراهی اینجا تنهایم بگذار برای دیدن رویا در بوستانی از غم بی پایان سرد و تنها در پوچي کور ولی چشمانم بازند هیچ چیز حس نمیشود هیچ چیز شنیده نمیشود پوسيده تباه شده خرد شده غرق شده در آبهایی انباشته از سکوت زندگی و زخمهایش راهیست بسوی جهنم این تلاشیست همراه با سختی و نا امیدی نوری در انتهای تاریکی وجود ندارد حال امیدهایت را رها کن و وارد شو... پنهان شدن مردن خفه شدن در حیات وقتي پايان ميپذيرد... مانند بیماری بدون درمان محاصره شده توسط آوار آفت و شکنجه بدبختی در زیر جسم فاسد شده پنهان است و به درون دخمه ايي سرازير شده فقط برای غرق شدن در خون من این روزها راهی جایی هستم رنجم امیدم ضربه خورده ام ... هیچ بخششی در کار نیست هیچ بخششی برای من در کار نیست بخششی در کار نیست وقتی هستم نوازشم میکنی؟ وقتی مُردم مرا خواهی سوزاند؟ بر خاکسترم اشک خواهی ریخت؟ خیلی زود وابسته میشوم وقت آن رسیده تا ناپدید شوم رفتم...... به انتهای آن جاده پوسيدن درد در رگهايم قهقهه مرگ را زمزمه مي کند به هنگامي که اسطوره هاي نفرت ، چشمانم را از حدقه بيرون مي آوردند. بوي جنون آميز خون از قلعه تاريک آدميت به مشام هر هرزه اي مي رسد....... روحم را بيرون بکش از سينه شکافته شده ام اي اهريمن سرد. تا گواهي نباشد تا مرثيه اي نباشد بر آنچه ميبينم صداي جويده شدن در گور
نابودي گندمزار بهشت را نويد مي دهد. لبهاي کبود از شهوت
تنها در گور سرد خويش رها مي شوم
با شيون و فغان همراه
دست بر سينه ام خواهي نهاد
چشمانت آتش را جلوه ام مي دهد.
و سنگيني گناهم
لبخندي بر لبانت خواهد نشاند.
خواهي آمد
با هزار حيله و نيرنگ
پا بر زندگي ام خواهي نهاد
نفسهايت بغض را در گلويم
زمزمه مي کند
و اجراي قانون .............
خواهي آمد
با بوي تند انجماد و دروغ
لب بر پيشاني ام خواهي نهاد
عظمتت اوج بلندترين نفرين را نويد مي دهد
و رفتن من، مرثيه ايست خاموش اما جاودان
نفرين ،
نفرين بر تو ،
مرگ ،
مرگ بر تو ،
مرگ بر حقيقي ترين حقيقت زندگي
مرگ بر مرگ
همهمه مورچگان سلاخ
باران نفرت ازلي
خفقان
پيدايش جنون
خفته در
پناه ضيافت کرم ها
دستانم را در گور مي شويم
و به قربانگاه عاطفه مي روم
امتداد خوي حيواني را مي تراود.
ضجه هاي مرگ بار
مرثيه ايست بر پايان بکارت
آواي ناقوس شکسته
از کليساي سوخته زخمناک
خونابه هاي گناه از پيشانيشان جاريست
و کبودي التماسهايت
جانشان را خواهد سوزاند
چشمان بي گناهت چگونه تاب آورد ، برهنه شدن گرگ شهوت را
و تن نحيف تو چگونه تاب آورد سنگيني لجن بار حضور مردان نامرد را
قربانگاه سياهت تن زخم خورده ام را به ويراني کشيد
ضيافت شرمناک افول انسانيت
شيون هاي جگر سوزت
طاق آسمان را شکافت........
کيمياي بيهوده زمانه ما ، . . .
همراه با رانش عقربه هاي مرگ ،
کلوچه هايم را با چاشني انتظار در خونابه غليظ و گرم ، فرو مي برم .
حلاوت و شيريني.
فرياد مي کشم که ديگر بس است ، اين چه رنجي است
و ناگاه جنون رهايي بخش
با طلوعي دوباره
و طوفاني مليح
دست نوازش بر سرم مي کشد . . .
تباهي ، رخت دامادي بر تنم مي کند و
دروغ عروس آرزوهايم را مي آرايد . . . .
سوگ هلهله سر مي دهد
تا خون در رگهايم تصعيد گردد.
استخوان ساقهايم شکست . . . . . .
| Design By : Night Skin |
