|
خواهي آمد + نوشته شده در توسط سيد محمد |
استشمام خيانت نوين + نوشته شده در توسط سيد محمد |
ــــــــــــــــــــــــــــ پوسيدن درد در رگهايم + نوشته شده در توسط سيد محمد |
در دياري كه در او نيست كسي يار كسي
+ نوشته شده در توسط سيد محمد |
عشق عالمسوز را با کفر و ایمان کار نیست! آنکه میگوید دوستات میدارم دل اندوهگین ِشبیست که مهتاباش را میجويد عشق را + نوشته شده در توسط سيد محمد |
لابه لای این همه روزمرگی، بهار اتفاق دلپذیری است. بهانهای که سردی زمستان را از یادمان ببرد و دلخوشمان کند که خورشید خواهد درخشید. لحظه لحظهتان متبرک باد + نوشته شده در توسط سيد محمد
روزگاری از غمت سر در گریبان داشتم در گریبان از خیالت باغ رضوان داشتم بر سر آمد عمر من در راه بی پایان عشق چون نظر کردم به مقصد صد بیابان داشتم دگر از دنیا و زندگی یکنواخت و خسته کننده خود بیزار شده ام,چرا فرشتهء سعادت از من روی بر تافته و دست توانای تقدیر با من به جنگ اندر شده ؟؟ چرا الام و مصائب گوناگون به من حمله ور شده اند ؟؟ چرا دیگر میل به زندگی در جهان از من صلب شده است دیگر میخواهم به طرف خواب راحت بخشی بروم,دیگر نمیخواهم خورشید را ببینم. خورشیدی که شاهد آن همه بدبختی های فراموش ناپذیرم بوده و بدون رحم به مصائب و فلاکتهای من تبسم نمود. دیگر از دیدن ماه متشنج می شوم,ماهی که همه شب با نورافشانی خود به درختها آنها را چون ارواح عجیب و غریب ظاهر میسازد. میخواهم به خواب روم,به خوابی که دیگر بیداری برای آن نیست,میخواهم که روح خود را به محیط عدل و انصاف خداوندی تسلیم کنم,میخواهم بمیرم و از این همه مصائبی که در جهان نیستی برایم فراهم شده آسوده شوم. ای یگانه مشفق مهربان, ای خواهر خواب و آرامش ای دختر نیستی بیا و مرا در زیر بال خود مخفی کن, بیا مرا در برگیر و در آغوشت جای ده. زیرا فقط تنها آغوش مشفق توست که برای همه باز است . اگر بدانی که چقدر میل دارم بوسه ای از لبان آرامش بخشت برگیرم ,آری بیا مرا از این دنیای پست و دون,از این همه دروغ و ریا نجات بده... ای اجل از قید زندان غمم آزاد کن سعی دارد محنت هجران,تو هم امداد کن ای که هرگز غافل از یاد رقیبان نیستی هیچ عیبی نیست ,از ما نیز,گاهی یاد کن + نوشته شده در توسط سيد محمد |
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم عشق می ورزم عذابم می دهند از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!! بی گناهی بودم و دارم زدند از غم نامردمی پشتم شکست يک شبه بيداد آمد داد شد تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عاقبت آلوده ی مردم شدم هر چه در دل داشتم رو می کنم طالعم شوم است باور می کنم راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ من خودم خوش باورم گولم مزن! من نمی گويم فراموشم مکن من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است دست کم يک شب تو هم فرهاد باش قصه هايم را خريداری نبود!!! شهرتان از خون ما آباد بود خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته از همدردی مسموم تان اين همه مجنون،کسی لیلی نشد بيستون در حسرت فرهادتان بويی از فرهاد دارد تيشه ام قيمتش بسيار و دستم تنگ بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هر که با ما بود از ما می گريخت حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر حافظ تفاءل می زنم " ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
+ نوشته شده در توسط سيد محمد |
رفته بوديم كه دور از انظار ديگران ،ساعتي با سرگرداني يك عشق بي پناه،زير روشنائي مات ماه،گردش كنيم + نوشته شده در توسط سيد محمد |
هر زمان خود را افسرده دیدی .داستان زیبائی گل و شیدائی بلبل را به یاد آور و بی وفائی آن و فداکاری این را مقایسه کن و غم و حرمان را از یاد ببر. در خاموشی شامگاهان,هنگامی که دو هیولای شب و مرگ,چون دو پرنده خاموش کوه پیکر, بالهای خود را بر فرازت میگشایند و گرد وحشت و غبار,ترس و نا امیدی بر مغز و دلت می افشانند,خود را به فروغ ماه و روشنائی زندگی و امید بسپار و با لرزش شعله های این چراغهای آرزو,آن سایه های هولناک را از خود دور کن. آن لحظه که در بیابان خاموش و تاریک زندگی تنهاهستی , نالهء مرموز و وحشت انگیز گذشتهء دردناک و تنهائی غمناک,دلت را به هراس و ناشکیبائی دچار میسازد به کتاب پناه ببر و با خواندن قصهء عشاق گذشته, داستان عشق کهن خود را تجدید کن. دل آرزو پرور,قلب گرمت را آمادهء قبول وپذیرفتن دوستی کن تا در این بهار امید درخت آرزویت شکوفه کند و نهال عشقت به ثمر برسد + نوشته شده در توسط سيد محمد |
با سلام به همه دوستان گل خودم امیدوارم که حال همگی خوب باشه راستش من دارم میرم به وظیفه دیگه شاید تا مدها نتونم این وبلاگو به روز کنم. از همه شما دوستانی که نتونستم بهتون سربزنم عذرمیخوام انشالله اگه فرمانده محترم اینجانب مرخصی لطف بفرمایند حتماْ آپ خواهم کرد و از خجالت همه شما عزیزان هم در خواهم اومد فعلاْ بدرود:سید محمد + نوشته شده در توسط سيد محمد |
من خراب دل خویشم نه خراب کس دیگر + نوشته شده در توسط سيد محمد |
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
به مناسبت ولادت با سعادت خودم يه پست اضطراري گذاشتم تولدم رو به خودم تبريك ميگم انشالله كه ۱۰۰۰ سال زنده باشم و يه شعر هم واسه تولد خودم با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااايييي چقدر خودمو تحويل گرفتم شما نميخواين تولدم رو بهم تبريك بگين ؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در توسط سيد محمد
زماني كه خورشيد آهنگ غروب ميكند و غوغاي دوار انگيز زمين جاي خود را به آرامش و سكوتي عميق ميسپارد و تيرگي شب بر آسمان حكمفرما ميشود. لحظاتي كه ستارگان زيبا با حركتي يكنواخت در گنبد نيلگون آسمان درخشيدن آغاز ميكنند. هنگامي كه صداي مرغ شب با آواز ملايم و سوزناك ملاحان تواْم شده و سكوت شب را بر هم ميزنند. وقتي كه نسيم سرمست شبانگاه با وزيدن خود داستانهائي از عشقهاي گذشته ميسرايد. موقعي كه پروانه با شمع مشغول راز و نياز است و به دور او طواف ميكند،من با بي صبري تمام در كنار پنجره اي كه به روي تو باز ميشود و گلبوته هاي زيبا اطرافش را فرا گرفته اند،ايستاده و منتظر ديدن تو هستم. اگر بداني كه چقدر دوستت دارم و چگونه در اشتياقت ميسوزم به هر كجا كه مينگرم تو را مي بينم. اگر بداني كه چطور هر روز بيشتر از روز پيشين براي ديدارت لحظه شماري ميكنم..... آه ، اي پرندگان،اي ماه،اي نسيم،به كسي كه آني از نظرم دور نمي شود،آري به او بگوئيد كه چشمي به راه تو دوخته شده،به اوتألمات خاطر مرا برسانيد و به او بگوئيد كه منتظر توست. آري منتظر توست + نوشته شده در توسط سيد محمد |
شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی ترا با لهجه گل های نيلوفر صدا کردم. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم. پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بين گل هايی که در تنهايی ام روئيد با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم همين بودآخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را بروی اشکی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشيد وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شايد خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه؛ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره مهربانی دانه بر می داشت با تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد و من با آنکه می دانم ، تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد
+ نوشته شده در توسط سيد محمد |
همه هستي من آية تاريكيست كه تو را در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد من در اين آيه تو را آه كشيدم ، آه من در اين آيه تو را به درخت و آب وآتش پيوند زدم + نوشته شده در توسط سيد محمد |
|